محبوب من!

:: محبوب من!

محبوب من! 

چشمانت، چشمانت... 

آه از چشمانت که سِحر هزاران ساله ی کاهنان و ساحران

و دعوت و معجزات رسولان

و جاذبه ی طراوت طبیعت در بهار

و مهر نهفته در قلب مادر را

در خود پنهان کرده و به وقتِ نگاه عاشقانه،

همه را به یکباره ظاهر می کند

تا من، بدون کوچکترین تردیدی،

تمام خود را تسلیم تو کنم.

محبوب من،

آه از چشمانت....


#محبوب_من

 ۳ فوریهٔ ۲۰۱۶



رمت بسهامِ اللحظِ عن قوسِ حاجبٍ

فمن ای شقّ جیتَ کنت قتیلا 


قتیل اللحاظ 

منبع : لخشهمحبوب من!
برچسب ها : محبوب ,چشمانت

محبوب من!

:: محبوب من!
 
محبوب من!
دیرزمانی ست که برای دوست داشتنت
و برای داشتنت
به جنگ تقدیر رفته ام
و از نفس نیفتاده ام
سالهاست که سوخته ام
و انتطار کشیده ام ...

تقدیر!
آه. 
همان دست ناپیدای دیرآشنایی
که مرا به تو 
و تو را به من 
فراخوانده است
و ما را از پس هزاران سال دوری و اشتیاق
از بهشت آدم، 
حالا 
در همین زمینِ مرده ریگِ هبوط، 
به هم رسانده
تا تاوان گناه محبت آدم به حوا را
با اندوه جدایی مان
از ما بستاند. 
آری من برای داشتنت، 
با تقدیر جنگیده ام 
....
محبوب من!
مباد که تو نیز کمک کار این جدایی باشی! 
اگر نه چنین است، 
پس چرا این همه بی تاب رفتنی؟!
بمان!
و بگذار یک بار برای همیشه، 
من و تو، دست تقدیر را از سرنوشت عشق کوتاه کنیم. 

منبع : لخشهمحبوب من!
برچسب ها : تقدیر ,محبوب

یا راحلاً و جمیل الصبرِ یتبعه

:: یا راحلاً و جمیل الصبرِ یتبعه
 
یا راحلاً و جمیل الصبرِ یتبعه
هل من سبیلٍ الی لُقیاک یتفقُ

ما أنصفتک جفونی و هی دامیةٌ
و لا وفی لک قلبی و هو یحترقُ

ای آن که رفتی و صبر و قرار نیکوی ما به دنبال تو آمد!
آیا ممکن است که راهی برای دیدارِ ناگهانی ات اتفاق افتد؟
گر چه از پلک های چشمانم خون می چکد، اما با تو انصاف نکرده ام
و هرچند قلبم (از دوری تو) شعله ور است ولی (حق) وفای تو را به جا نیاورده ام ....


۹۴/۱۱/۱۳
منبع : لخشهیا راحلاً و جمیل الصبرِ یتبعه
برچسب ها : الصبرِ یتبعه ,جمیل الصبرِ ,جمیل الصبرِ یتبعه

حُبّ

:: حُبّ

گاهی که قلبم ساکت و سرد می شود، ترس برم می دارد، مبادا که از عشق خالی شده باشد، مبادا به آتشش رو به سردی بگذارد، مبادا زندگی سرد وخاموشِ بدون عشق آغاز شده باشد. این وقت است که مثل مرغ سر کنده، مثل مادر فرزند گم کرده، گوشه گوشه و کوچه کوچه ی قلبم را جستجو می کنم، جستجومی کنم ببینم هنوز اثری ازمحبوب هست؟؛ خاکستر افروخته ای هست؟؛ بوی عشقی می آید یا نه؟

با وحشت جستجو می کنم مبادا که عشق را در کوچه پس کوچه های زندگی گم کرده باشم یا خداوند آتشش را از دلم برداشته باشد. 

من نمی خواهم که دیگر آن آدم سرد و خاموش سابق باشم، من عشق را دوست دارم، زندگی گرم و سرخِ عاشقانه را می خواهم. نمی خواهم به آنچه بودم برگردم، خدایا! بگذار بسوزم، بگذار از همه ی دنیای تو، همین سوختن و افروختن نصیب من باشد .....


#حب  
منبع : لخشهحُبّ
برچسب ها : کوچه ,مبادا ,خواهم ,زندگی

عهد عشق

:: عهد عشق
 
یا أُهیلَ ألحجاز إن حَکمَ الدهرُ         
ببَینٍ قضاء حتمَ أرادی

فغرامی القدیمُ فیکم غرامی            
و ودادی کما عهدتم ودادی

قد سکنتم من الفؤاد سویدا              
هُ و من مقلتی سواءَ السَّوادِ


ای ساکنان حجاز! اگر روزگار دوری من و شما را بر قضای حتمی حکم کرده، [پس] من اراده کرده ام [که]
عشق من به شما، همان عشق پیشین باشد و دوستی ام همان عهد همان دوستی دیرین باشد ...
شما در کنه دل من و در مردمک چشمم جای گرفته اید ....
منبع : لخشهعهد عشق
برچسب ها :

من یک تریلوژی ام، یک سه گانه ی حماسی-عشقی

:: من یک تریلوژی ام، یک سه گانه ی حماسی-عشقی

من یک تریلوژی ام، یک سه گانه ی حماسی-عشقی.

یک سویم قصه های توست که در من تکرار می شود، قصه هایی از جنس انسان، از جنس تجربه، از جنس لمس، از جنس بودن، جسم و حضور بی واسطه و این غنی ترین تجربه ی من است از یک انسان، از یک جسم، از چیزی مثل خودم؛ چرا که آمیخته به عشق است. گویی تو آیینه‌ی منی.

یک سویم خداست که خواستگاه و خواهش من است، من و تو هر دو از اوییم، در اوییم و با اوییم. او مادر ما و زهدان ماست. مرا می خواند به خودش و غیرتش، همه چیز را حتی من را، حتی تو را بر نمی تابد و خود را یگانه زمامدارِ پهنه ی دل می داند و چنان قدرت دارد که برای سهم‌اش خون به پا کند.

و یک سویم خودم، که ناظرم و بازیگر. منم که باید از میان این سه سویه، پلی بزنم به محبت خدا بی آن که تو را از دست بدهم، منم که باید خانه ای بسازم فراخورِ آرامش و برآیم و بشکفم.

بی گمان، نه تو درد می کشی و نه خدا. نبردگاه این نبردِ خونین، منم. این همه کشته که پشته شده، آرزوها، طراوت ها، شدن ها و زندگی های من است. آنچه این صحنه را رنگین و سرخ فام کرده است خونِ جوانی من است که به پای این هماوردی من، تو و خدا ریخته می شود.

و من نه می توانم تو را و نه خدا را از خودم به در کنم، چرا که هر دوتان با پنهانی ترین لایه هایِ جانم پیوند ناگسسستنی دارید. 


نمی دانم پیروز این میدان که خواهد بود، اما می دانم که صلح تو با خدا، آرامش من را در پی دارد. 

افسوس که تو را محبتی به من نیست تا در پی آرامشم باشی. 

پس من باید خودم را بکشم، تا جنگ تو با خدا بر سر تصاحب من به پایان رسد. 

پایانِ تراژیکِ یک تریلوژی.

منبع : لخشهمن یک تریلوژی ام، یک سه گانه ی حماسی-عشقی
برچسب ها : سویم ,تریلوژی ,حماسی عشقی

محبوب من!

:: محبوب من!


محبوب من!

می دانم غرّه ای 

به این که من دوستت دارم

به این که در دل من جا داری

می دانم و حق با توست. 

شیر عشق تو 

پنجه هایش را در تن نازکِ آهوی دلم فرو کرده

و بی محابا، می فشارد و زخمی اش می کند، 

به نازها، غمزه ها، انکارها و به خشم های گاه و بیگاهت. 

بله، حق با توست. 

من در دست تو اسیرم 

و تو شیر همیشه پیروز این نبرد نابرابری. 

ولی اندکی آرام تر،

رحم کن، سنگ دل نباش!

این چنین که تو پنجه می افکنی در شکار، 

چیزی نمانده که جانش را بستانی 

و برای همیشه معشوقِ بی عاشق شوی. 

من تسلیم توأم. 

اما مرگ من، تنهایی توست. 

اندکی آرام تر !

یادت نرود که من و تو هنوز عاشق همیم.

حواست به من باشد،

#محبوب_من


۳ فوریهٔ 

منبع : لخشهمحبوب من!
برچسب ها : توست ,محبوب ,اندکی آرام

محبوب من!

:: محبوب من!
 
محبوب من!
نام تو را به لب نمی آورم. 
من زندگی ام را با خاطره های تو پر کرده ام. 
تو در لحظه های زندگی ام جاری هستی،
پس چه نیازی به ذکر نام تو؟
هر گاه نام تو را بر زبانم جاری می کنم
قلبم به تپش می افتد
نفسم به شماره 
و اشک در چشمانم حلقه می زند. 
نام تو، تو را در من زنده می کند، 
آنچنان که گرمی دستانت
لذت لبانت
و عمق چشمانت
را حس می کنم،
گویی که در برابر تو ایستاده ام
و از دیدنت، کم مانده جان بدهم. 
محبوب من!
من نام تو را برای روزهای نبودنت ذخیره کرده ام
برای روزهایی که من تنها، بدون تو، 
برای آن که عاشق تو بمانم نیازمند نام توأم.

منبع : لخشهمحبوب من!
برچسب ها : محبوب